رزمگاه ادیان (6) مسیحیت در ایران اسلامی
- کلیسای نستوری در زمان خلفای عرب(۶۵۱-۱۲۵۸)
در این فصل، نخست به وضعیت مسیحیت در جوامع اسلامی خواهیم پرداخت. سپس پیشرفتهای کلیسای نستوری در در قرون ۸ تا ۱۰ و پسرفتهای آن در قرون ۱۱ تا ۱۳ را مورد بررسی قرار خواهیم داد.
مسیحیت در جوامع اسلامی
آنچه که در این بخش از نظرتان خواهد گذشت، توصیفی است از وضعیت مسیحیان در تمامی سرزمینهای تحت سلطه حکومت اعراب، و فقط منحصر به مسیحیان نستوری در قلمرو سابق ساسانیان نمیگردد.
حقوق اهل ذمه
با کشته شدن یزدگرد سوم در سال ۶۵۱ در شهر دوردست مرو، حکومت ساسانی به پایان رسید. این امر به منزلۀ خاتمۀ سلطۀ دین زرتشت بعنوان دین حاکم و دین حکومت بود. در سرزمین ایران، از آن پس زرتشتیان، یهودیان و مسیحیان، هر سه دین غیرحکومتی بشمار میرفتند. وقتی اعراب بر ایران حاکم شدند، در واقع چیزی برای ایرانیان مسیحی تغییر نکرد. مسیحیت در زمان ساسانیان دین بیگانه و «دین دشمنان ایران» بشمار میرفت. اما در زمان سلطۀ عرب، فقط «یکی» از ادیان غیراسلامی تلقی میشد و در مقایسه با ادیان یهود و زرتشتی، غالباً حساسیت خاصی نسبت به آن وجود نداشت.
خراج و جزیه
اعراب مُسلِم طبق احکام قرآن، یهود و نصاری را «اهل کتاب» میدانستند و بهشرط دریافت خراج و جزیه، اجازه داشتند به دین خود بمانند (خراجْ مالیات بر مِلک بود و جزیه، مالیات مربوط به معافیت از خدمات نظامی). این در حالی است که مسلمین عرب میبایست فقط خُمس و زکات بپردازند. مسلمین غیر عرب علاوه بر خمس و زکات، میبایست خراج (مالیات بر مِلک) نیز بپردازند، اما از جزیه معاف بودند.
محدودیتهای اجتماعی و مذهبی
طبق قوانین اعراب، مسیحیان میبایست لباسهای مشخص بپوشند، و از حمل اسلحه و سوار شدن بر اسب خودداری کنند؛ در قلمرو اسلامی کلیسای جدید نمیبایست ساخته میشد، اما میشد کلیساهای قدیمی تعمیر یا از نو بنا شود. این قانونِ اخیر همیشه مورد اجرا واقع نشده، کما اینکه میبینیم در قرون هفتم تا دوازدهم، در زمان خلفای عرب، گاه کلیساهای جدیدی ساخته شده است. اما در روزگار کنونی در بسیاری از کشورهای اسلامی خصوصا ایران به شدت ساختن کلیسای جدید ممنوع است و حتی در بسیاری موارد اجازه ترمیم و مرمت بنا داده نمی شود و در اثر آن بسیاری از کلیساهایی که در اثر مهاجرت مومنین آن به کشورهای آزاد غیر اسلامی متروک میشود و یا تعداد اعضا بسیار کم می شود، کلیسا خود بخود متروکه و سپس نابود میشود و یا توسط قوانین شهری در پروژه های آبادانی شهر به دست تخریب قرار میگیرد. این موضوع خشم بسیاری از مسیحیان مصر را برانگیخته است . در ایران نیز کلیساها از این قاعده مستثنی نیستند و به محض اینکه اعضا مهاجرت می کنند و یا به دلیل فشارهای غیر مستقیم حکومتی ترجیح میدهند کمتر در ساختمانها تجمع کنند، بناهای کلیسایی یا در طرحهای شهرداری مجبور به فروش به دولت و سپس تخریب میگردند و یا به دلایل واهی ضبط و موقوف میشوند.
جایگاه مهم مسیحیان در اوائل حکومت اسلامی
در قرون اولیه اسلامی، مسیحیان بواسطۀ دانش و تخصص خود مورد احترام جامعه بودند و حتی به مناصبی در دربار گماشته میشدند. مراکز آموزشی و فرهنگی مسیحیان نستوری در نصیبین، گندیشابور و مرو به فعالیت خود ادامه میدادند و شمار زیادی پزشک، معلم، کاتب، و حسابدار در اختیار خلفا و سایر کشورهای آسیایی قرار میدادند . حتی شاعری مسیحی در اواخر قرن هفتم به دربار خلیفه عبدالملک (۶۸۵-۷۰۵) راه یافت .
در اوائل دوره خلفای عباسی (از ۷۴۹م.) ایرانیان عهدهدار مسؤولیتهای حساسی در حکومت گردیدند؛ بسیاری از این ایرانیان، مسیحی بودند.
در سالهای ۷۷۹ تا ۸۲۳، شخصی بهنام تیموتاؤس اول، پاتریارخ کلیسای نستوری بود. او توجه شدیدی به مسأله تعلیم و آموزش داشت. او به کشیشی که قرار بود به مقام اسقفی منصوب شود، چنین گفته است: «با تمام قلب خود به مدارس توجه داشته باش. بهیاد بسپار که مدرسه، مادر و پرستار پسران کلیساست.» تحصیلات بالای مسیحیان ایشان را قادر میساخت تا در دربار خلفا عهدهدار وظایف دیوانی باشند. خلیفه مأمون (۸۱۳ تا ۸۳۳) دانشگاهی بهنام «بیتالحکمت» بنیاد گذاشت که برجستهترین چهرۀ آن، دانشمند معروف مسیحی، ابو زید حُنیَن بود. بعد از حنین، سایر اعضای خاندان او عهدهدار ریاست این دانشگاه بودند. حنین که در علم و فلسفۀ یونانی بسیار متبحر بود، بیش از یکصد کتاب به عربی ترجمه کرد و آثار متعددی در زمینه دین بهرشته تحریر درآورد .
طبق گزارشهایی که از این دوره باقی مانده، مسیحیان نستوری و نیز کلیساها بسیار ثروتمند بودهاند. نقل شده که گابریِل، پزشک هارونالرشید، ثروتی خارج از حد شمارش داشته است! سیپریان، اسقف نصیبین (۷۵۴-۷۷۵) نیز کلیسایی بنا کرد که هزینه ساخت آن سرسامآور بود.
آنچه که بهطور کلی در خصوص مسیحیت این دوره میتوان گفت، اینست که وضع مسیحیان ایران در مقایسه با دوره ساسانی بهتر بود، زیرا علیرغم قوانین اسلامی در خصوص اهل ذمه، خطر کشتار مسیحیان را تهدید نمیکرده است. باید این نکته را نیز تصریح کنیم که این قوانین در بعضی از دورهها بهدقت اجرا نمیشده و در چنین مواقعی مسیحیان از آزادی نسبتاً خوبی برخوردار بودهاند. ایشان در دربار نه فقط بهعنوان کاتب و پزشک خدمت میکردهاند، بلکه گاه سمتهای حکومتی نیز به ایشان سپرده میشد، کمااینکه یک مسیحی در اواخر قرن نهم میلادی به سمت والی یک شهر مهم در نزدیکی بغداد گمارده شد که طبیعتاً موجب ناخرسندی همردیفان مُسْلِم او گردید.
تنگشدنِ فزایندۀ عرصه بر اهل ذمه
در زمان عمر دوم (۷۱۷-۷۲۰) عرصه بر مسیحیان تنگ شد. این خلیفه، بخاطر غیرتی که برای اسلام داشت، مقرراتی را که قبلاً در خصوص مسیحیان اجرا نمیشد، بموقع اجرا گذاشت. او کلیساهای نوبنیاد را تخریب کرد، مسلمین را از خراج معاف کرد و مسیحیان را مکلف به پرداخت هم خراج و هم جزیه نمود. لذا عده زیادی از مسیحیان به اسلام گرویدند. رویه سختگیرانۀ عمر بعد از او متوقف گردید.
اما با گذشت زمان و استقرار بیشتر دین اسلام، چه به جهت جنگ با بیزانس و چه به جهت تعصب و غیرت دینی، عرصه بر مسیحیان تنگتر میشد و آزارهایی به آنان روا داشته میشد، گرچه کشتاری مانند زمان ساسانیان صورت نگرفت.
در زمان خلافت مهدی، در سال ۷۸۰ آزارهایی خصوصاً نسبت به زنان رسید. علت این آزارها سوءظن به مسیحیان بهخاطر جنگ خلیفه با بیزانس بود. اما در همان حال، کلیسای جدیدی در بغداد بنا شد.
در دورۀ خلافت پرشکوه هارونالرشید نیز باز بعلت جنگ با بیزانس آزارهایی به مسیحیان رسید. گاهی نیز هارون در اثر شتابزدگی در تصمیمگیری، آزارهایی بر اساس گزارشهای اشتباه زیردستان یا حسادتهای مسیحیان دیگر روا میداشت. اما در همان حال، پزشک مخصوص او یک مسیحی بود.
در زمان خلافت مأمون (۸۱۳-۸۳۳) عده زیادی از مسیحیان در اثر فشارهای اجتماعی و نابسامانی اوضاع، به بیزانس مهاجرت کردند. امپراطور بیزانس استقبال گرمی از این عده بعمل آورد و آنان را در شهری در سواحل دریای سیاه اسکان داد.
در زمان خلافت متوکل (۸۴۶-۸۶۱) نیز مسیحیان رنج بسیار دیدند. اولاً پاتریارخ تئودوسیوس در اثر سعایت یک مسیحی برکنار شد. سپس خلیفه قوانین اسلامی را در خصوص اهلذمه بدقت بموقع اجرا گذاشت. درضمن، برخی ستمها نیز از جانب مردم اعمال میشد. در برخی شهرها، بدون دریافت دستور رسمی از پایتخت، کلیساها و صومعهها تخریب میشد. ناگفته نماند که این آزارها و محدودیتها فقط خاص مسیحیان نبود، بلکه زرتشتیان و یهودیان و مانویان نیز مشمول این آزارها میشدند. این محدودیتها رفته رفته شدیدتر میشد
بعد از خلافت متوکل (۸۶۱م.)، قدرت مرکزی خلفا رو به ضعف نهاد. در گوشه و کنار امپراطوری اسلامی، نوای استقلال نواخته میشد. در برخی نقاط مانند بخشهای شرقی و شمالی ایران و نیز در مصر، حکومتهایی تشکیل شد که خلیفه را فقط در ظاهر، در خطبهها و بر روی سکهها، برسمیت میشناختند اما در امور داخلی مستقل بودند.
در ضمن، خلفا برای تقویت خود، مزدوران ترک را به استخدام در آوردند. پس از مدتی، این مزدوران عنان امور را بدست گرفتند و خلفا تبدیل به آلت دست ایشان شدند، تا اینکه یکی از قبایل ترک بنام سلجوقیان، بغداد را در سال ۱۰۵۵م. متصرف شد. از این تاریخ به بعد، درستتر است گفته شود که سلجوقیان حاکمین اصلی امپراطوری اسلامی بودند و خلفای عباسی فقط رهبری مذهبی را بعهده داشتند. این وضع ادامه داشت تا اینکه هلاکوخان مغول در سال ۱۲۵۸ بغداد را فتح و خلیفه معتصم را به قتل رساند و بساط خلافت اعراب را برچید.
پیشرفتهای کلیسای نستوری در قرون ۸ تا ۱۰
مجالی برای تجدید قوا
استیلای اعراب بر جوامعی که بهمدت چند قرن تحت سلطه ساسانیان زندگی کرده بودند، تحولی عمیق در تمام شئون زندگی اجتماعی مردم بهوجود آورد. بسیاری از معادلات حاکم بر روابط اجتماعی و سیاسی برهم خورد. کلیسای نستوریِ حکومت ساسانی نیز در این موقعیت جدید، با شرایط جدیدی مواجه شد. خطرها و تهدیدات بوالهوسانه و غیرقابل پیشبینی شاهان ساسانی نسبت به مسیحیان، جای خود را به مقرراتی نسبتاً روشن و مشخص داد، مقرراتی که گرچه محدودیتهای فراوانی برای مسیحیان و سایر اهل ذمه تعیین میکرد، اما بقا و موجودیت ایشان را لااقل در اصول، تضمین مینمود.
استقرار حکومت اعراب و فراگیر شدنِ دین اسلام و جاری شدنِ تمام و کمالِ احکام اسلامی یک شبه صورت نگرفت. از برچیده شدن نظام ساسانیان تا استحکام کاملِ نظام جدیدِ اسلامی مدتها طول کشید. در این فاصله، کلیسای نستوری مجال یافت تا نفسی تازه کند و به مسائلی بهغیر از حفظ موجودیت خود بیندیشد. بههمین دلیل، در طول سه سدۀ نخستِ حکومت خلفای عرب، کلیسای نستوری توانست در امور سازمانی و تشکیلاتی و نیز در امر تبشیر، گسترش و پیشرفت داشته باشد. اما عوامل متعددی از داخل و خارج کلیسا دست به دست هم دادند تا در سه سدۀ بعدی (سده ۱۱ به بعد) موجبات ضعف و سستی و نهایتاً اضمحلال آن را فراهم آورند.
توسعه تشکیلاتی
مجالی که در آغاز دوره حکومت اعراب پدید آمد، باعث شد که رهبریِ کلیسای نستوری بتواند در مناطق جدیدی نواحی مطرانی بهوجود آورد. لذا علاوه بر هفت مطرانی که در فصل پنجم نام برده شد، هشت مطرانی دیگر تشکیل گردید که عبارتند از مطرانیهای جندیشاپور، موصل، حلوان (همدان)، فارس، هرات، ارّان (شمال آذربایجان ایران)، ری و اصفهان، دیلم. در اوائل این دوره، کلیسای نستوری حتی مبشرینی به چین گسیل داشت که در بخشهای بعدی همین فصل به آن اشاره خواهیم کرد.
مقر پاتریارخ کلیسای نستوری در حدود سال ۷۷۵ به بغداد، پایتخت نوبنیاد حکومت عباسی منتقل شد. این واقعه در دورۀ پاتریارخی حنانیشوع دوم (۷۷۴-۷۷۹) صورت گرفت. اما عنوان پاتریارخ سلوکیه-تیسفون کماکان حفظ گردید.
سؤالی که پیش میآید اینست که تشکیل این نواحی جدید اداری، در اثر فعالیتهای تبشیری بوده یا بهعلت فراغت رهبران کلیسا برای سازماندهی آن نواحی اسقفنشین که تا پیش از این زمان جزو هیچ ناحیه مطرانی نبودند؟ با توجه به وضع روحانی کلیسا و مقررات جامعۀ اسلامی، بعید بنظر میرسد که افزایش شمار مطرانیها بهعلت افزایش تعداد قابل توجه مسیحیان بوده باشد، بلکه صرفاً نوعی سازماندهی جدید اداری بهشمار میرود. همانطور که در بخش پیشین همین فصل اشاره کردیم، تعداد مسیحیان نه فقط رو به افزایش نبود، بلکه در اثر جبر که منجر به اسلام آوردن برخی گردید یا مهاجرت برخی دیگر، رو به کاهش بوده است. با اینحال، بهخاطر آرامش اوضاع، تعداد کلیساها نیز در شهرها افزایش یافت.
گسترش در خارج از فلات ایران
در عربستان
در خصوص مسیحیت نستوری عربستان اشارات اندک و پراکندهای در اسناد تاریخی باقی است. نباید از نظر دور داشت که طبق احادیث، در عربستان میبایست فقط دین اسلام حاکم باشد. پس، وجود همین اشارات پراکنده نیز باعث تعجب است.
طبق این اسناد، در سال ۶۷۶ در جنوب عربستان، شورایی به ریاست پاتریارخ گیورگیس (۶۶۰-۶۸۰) تشکیل شده؛ پاتریارخ تیموتاؤس اول اسقفی را در صنعا (یمن) منصوب کرده (اواخر قرن هشتم)؛ در سال ۹۰۱ پاتریارخ یوحنای چهارم، به نامه کشیشی در یمن پاسخ داده است؛ اشاراتی نیز به اسقفان نجران (واقع در جنوبغربی عربستان) شده است، اما از آنجا که عُمَر اول(خلیفه دوم مسلمین) مسیحیان نجرانی را به عراق منتقل کرده بوده، احتمالاً این اسقفان نجرانی، ساکن عراق بودهاند (۸۶۴ و ۹۳۵). اما میتوان با قطعیت زیاد گفت که در اواخر قرن دهم، مسیحیت دیگر در عربستان ریشهکن شده بوده است.
در غرب ایران
زمانی که سرزمینهای واقع در غرب ایران (مصر و فلسطین و سوریه) که جزو امپراطوری بیزانس بشمار میرفت، به دست حکومت اسلام افتاد، کلیسای نستوری ایران که اکنون جزئی از امپراطوری اسلامی حساب میشد، مجال یافت تا در این مناطق دست به تأسیس کلیسا بزند، کاری که قبلاً بخاطر مسائل سیاسی نمیتوانست انجام دهد. به این ترتیب، در اسناد تاریخی ملاحظه میکنیم که دمشق نیز در اواخر قرن هفتم به فهرست مطرانیهای کلیسای نستوری اضافه شده است. مطرانی دمشق، کلیساهایی در شهرهای منطقه دائر کرد. ناحیه اسقفنشین ترسوس تا اواسط قرن پانزدهم نیز پابرجا بود. اسقفی نیز برای شهر اورشلیم منصوب شد که بیشتر به امور زائرین نستوری میرسید، زیرا احتمالاً در اورشلیم مسیحیان نستوری اقامت نداشتند. آخرین خبری که از اسقف نستوری اورشلیم در دست است مربوط به سال ۱۶۱۶ میباشد.
در هندوستان
بهموجب مدارک و اشارات تاریخی، میدانیم که در شهرهای مختلف هند مسیحیانی بودهاند. نخستین پاتریارخ هند را پاتریارخ تیموتاؤس اول (۷۷۸-۸۲۳) منصوب کرد. پیش از آن کلیساهای هند تحت نظارت مطرانی فارس قرار داشتند. مورخ کلیسا Le Quien از چند مطرانی در هند در سال ۸۸۰ نام میبرد. این مطرانها نخست در مالابار و بعد در گرانگانورا مستقر بودند. مورخ مذکور به مطران پاتنا در سال ۱۱۲۲ اشاره میکند. از آن پس، از مسیحیت هند تا زمان مارکوپولو اطلاع دیگری در دست نداریم.
در ترکستان
وقتی در باره ترکستان سخن میگوییم، نمیتوانیم دقیقاً مشخص کنیم که کدام اقوام و قبایل ترک در آنجا میزیستند، چرا که در قرون وسطی (قرون پنجم تا پانزدهم میلادی) قبایل مختلف برای زمانی نامشخص در آنجا اقامت داشتهاند و گسترۀ این اقامت از چین و هندوستان تا به اروپای شرقی امتداد داشته است. اگر این قبایل را بهطور کلی تاتار یا مغول بنامیم، تقسیمات جزئی آن بسیار دشوار است.
آنچه مسلم است اینست که کلیسای نستوری از قرن هفتم به بعد تا حملۀ مغول، فعالیت نسبتاً خوبی در میان این قبایل داشته است. در زمان پاتریارخ تیموتاؤس اول (۷۷۸-۸۲۰) حدود یکصد مبلغ به ترکستان اعزام شدند. او در همان زمان، مطرانی برای ترکستان تعیین کرد که مقر او شهر سمرقند بود. اسقفانی نیز برای شهرهای بخارا و تاشکند تعیین شدند.
مسیحیت بخوبی در میان قبایل تاتار و مغول رواج یافت، طوری که در قرون دهم و یازدهم، چندین قبیله تاتار تماماً یا عمدۀً مسیحی بودند. حتی گویا یکی از رؤسای این قبایل مسیحی بوده است. در لشکر مغولها نیز بسیاری مسیحی بودهاند.
کلیساهای ترکستان در اثر حمله مغول از میان رفت، نه بخاطر اینکه مغولها ضد مسیحیت بودند، بلکه بخاطر اینکه روش جنگی آنها مبتنی بود بر نابودی کامل شهرها. کلیساها نیز همراه شهرها نابود میشد.
در چین
نخستین اشارهای که به مسیحیت در چین وجود دارد، به سال ۶۳۵م.، دوره پاتریارخی یشوعیهب دوم مربوط میشود. این پاتریارخ در این زمان مبلغینی را به چین گسیل داشته است. اطلاعات ما در مورد مسیحیت در چین در قرون هفتم و هشتم، وابسته به سنگنبشتهای است که به «سنگ یادبود سیانفو» معروف شده است. این ستون سنگی که سه متر ارتفاع و نود سانتیمتر عرض دارد، در سال ۱۶۲۵ توسط میسیونرهای ژزوئیت کشف شد. نوشته روی آن به زبانهای چینی و سریانی (زبان کلیسای نستوری) میباشد.
گفته میشود که در سال ۶۳۵، یک مبلغ نستوری بنام «آلوپن» با تحمل مصائب و خطرات بسیار، مسیحیت را در چین رواج داده است. در این زمان، «تایتسونگ» از سلسلۀ تانگ امپراطور چین بود. امپراطور نظر مساعدی نسبت به مسیحیت نشان داد و در سال ۶۳۸ اعلامیهای به این شرح انتشار داد: «آلوپن، راهب پارسی، که دین کتبمقدسه را از دوردست به همراه آورده، به پایتخت آمده و این دین را به حضور ما آورده است. مفهوم دین او بدقت آزموده شد. این، دینی است اسرارآمیز، عجیب، و آرام. به اساس زندگی و کمال پرداخته است. شایسته است که آن در تمام امپراطوری رواج یابد. پس باشد که خادمین آن در اینینگفانگ (میدان شهر سیانفو) صومعهای بنا کنند و بیست و یک نفر راهب تعیین شوند.» به این ترتیب، آلوپن صومعهای ساخت و تا پایان قرن هفتم، مسیحیت در ده ایالت رواج یافت و تعداد بیشتری صومعه تأسیس شد. امپراطوران بعدی، منجمله امپراطوری که در زمان او سنگ یادبود برپا شد (۷۸۰-۷۸۳)، نسبت به مسیحیت نظری مساعد داشتند.
سنگ یادبود سیانفو در سال ۷۸۱م. برپا شد. از نوشته آن مشخص است که مطران چین از مسیحیان ایران بوده، در حالیکه تعدادی از کشیشان و راهبان، چینیالاصل بودهاند. این سنگ یادبود در زمان پاتریارخی حنانیشوی دوم یا تیموتاؤس اول برپا شده است.
مندرجات این سنگ، حاوی مقداری مطالب تاریخی و مقداری مطالب عقیدتی است. از میان این نکات عقیدتی، میتوان این جملات را نقل کرد: «او حقیقتی لایتغیر و نادیده است که از ازل وجود داشته و بدون آغاز است... اینست خداوند خدای حقیقی ما، تثلیث و در ذات خود اسرارآمیز... مسیح پرجلال، شکوه واقعی خود را پوشاند و بهصورت انسان در جهان ظاهر شد...آن قدوس را باکرهای در سوریه به جهان آورد...» در این سنگنبشته اشاره شده که ستاره بیتلحم تولد مسیح را اعلام کرده و پارسیها به دیدار او شتافتهاند. در آن آمده که عهد جدید شامل بیست و هفت کتاب است. به آئین تعمید اشاره شده است. نوشته شده که کشیشان به هنگام دعا رو به شرق میکردهاند و برای زندگان و مردگان دعا میکردهاند، سر خود را میتراشیدهاند و ریش نگه میداشتهاند.
اسنادی که در میان نوشتههای کلیسای نستوری مربوط به زمان تیموتاؤس اول و نیز در اسناد چینی باقی مانده، مندرجات سنگنبشتۀ سیانفو را تأئید میکند. یک ابلاغیه دولتی چینی مربوط به سال ۷۴۵ چنین میگوید: «مدت زمان طولانی است که دین کتب مقدسه پارسی در قلمرو میانه رواج دارد. زمانی که صومعهها تازه بنا شدند، بخاطر منشاء پارسیشان، به آنها عنوان پارسی دادیم. اما اکنون لازم است نام صومعههای پایتخت تصحیح شود و سوری نامیده شوند. باشد که سایر مناطق نیز این امر را رعایت کنند.»
مسیحیت چین مانند مسیحیت ایران، مبتنی بر رهبانیت و ترک دنیا بود. رواج این سبک زندگی باعث هراس دولتمردان شد. لذا از قرن نهم به بعد، محدودیتهایی برای فعالیت صومعهها وضع شد و به بسیاری از راهبها و راهبهها، چه مسیحی چه بودایی، دستور داده شد به زندگی عادی بازگردند.
از این زمان به بعد، مسیحیت در چین رو به زوال گذاشت طوری که میتوان بدرستی گفت که در قرون دهم و یازدهم، مسیحیت در چین در پایینترین حد خود قرار داشت. اما با توجه به نوشتههای مارکوپولو، گویا تحولی در قرون دوازدهم و سیزدهم رخ داده که بعداً به شرح آن خواهیم پرداخت.
پسرفتهای کلیسای نستوری (قرون ۱۱ تا ۱۳)
توسعه و گسترش اداری و سازمانی در داخل فلات ایران چندان دوام نیافت. چیزی نگذشت که آثار تزلزل و ضعف و سستی در مسیحیت ایران نمایان گشت. در اکثر مناطق مطرانی و اسقفنشین، بهجز در منطقه بینالنهرین و خصوصاً موصل، بعضی از کلیساها بهتدریج رو به اضمحلال گذاشتند، و بعضی دیگر نیز در جریان حمله مغول بهکلی از میان رفتند. در پایان هزاره اول، مسیحیت ایران به درخت تنومندی میمانست که از درون تهی شده بود. وقتی تندباد هجوم ترکان و مغولان وزید، این درخت تاب مقاومت نیاورد. حمله مغول عامل اضمحلال مسیحیت در مشرقزمین نبود؛ آن را فقط میتوان به تیر خلاص تشبیه کرد. وقتی به مسیحیت نستوری در قرون پانزدهم و شانزدهم نگاه میکنیم، چیزی جز اقلیتی قلیل در منطقه موصل و کرکوک و کردستان و آذربایجان غربی نمیبینیم.
اما چرا مسیحیت در ایران از میان رفت؟ آیا اسلام عامل اصلی اضمحلال آن بود؟ یا حمله مغول؟ اگر چنین باشد، چرا مسیحیت در ارمنستان و گرجستان از میان نرفت، چرا که آنها نیز در همین شرایط قرار داشتند؟
علل و اسباب ضعف و تنزل مسیحیت در ایران، متعدد میباشد. بعضی از این علل، مربوط به وضعیت داخلی مسیحیت و کلیسا میشد، و برخی دیگر ناشی از فشارها و محدودیتهای وارده از اجتماع بود
عوامل بیرونی
محرومیت از بسیاری از حقوق اجتماعی
پروفسور تریتون ( Tritton ) در مقالۀ نصارا در دائرهالمعارف اسلامی (۱۹۳۶) این اعتقاد را مطرح کرده که علیرغم اینکه مسیحیان نستوری در یکی دو سدۀ نخست حکومت اسلامی، هنوز از برخی آزادیها بهرهمند بودند، اما رفته رفته مقررات تحقیرآمیز، ترس دائمی از خطرات، توسل دائمی به نیرنگ و رشوهدهی برای فرار از فشار مقررات، محرومیت از حقوق قضایی و اجتماعی، و سایر جلوههای تبعیضهای مذهبی تدریجاً روحیۀ مسیحیان را تضعیف کرد. لذا جای تعجب نیست که مسیحیان مشرقزمین نه فقط از نظر تعداد، بلکه از نظر میل به فعالیت و تمسک به اخلاقیات دچار نقصان و ضعف شدند .
فشار دین اسلام
پیام اسلام ساده عبارت بود ازایمان به خدای واحد، ایمان به رسول خدا، ایمان به روز مکافات، و اجرای مناسک مشخص و شخص بواسطه آنها به رستگاری خواهد رسید. دیدگاههای عقیدتی مسیحیت نظیر تثلیث و کفاره در آن دیده نمیشود و پیامبران پیش از خود را نیز محترم میشمرد. بهعلاوه، اسلام دین ملتی فاتح بود، و سعی داشت برای تمام شئون زندگی نیز مقرراتی مدنی تعیین کند. در چنین شرایطی، بسیار طبیعی است که برخی از مسیحیان، در مقابل فشارها و محدودیتها و تهدیدها، علتی منطقی برای حفظ دین خود نمیدیدند و ترجیح میدادند به دینی بگروند که هم مسیح را قبول داشت و هم وحدانیت خدا و پرهیز از بتپرستی را و نیز از مرگ و فشار و تبعیض در امان بمانند.
حاکمیت ترکها و سختگیریهای آنان
حدوداً از قرن دهم به بعد، خلفای عرب از مزدوران ترک در دربار و سپاه خود استفاده میکردند. این امر موجب شد که در نهایت خلفای عرب تبدیل به آلتدست ترکان شوند. از همین زمان بود که تیرههای مختلف ترکان بر ایران و خاورمیانه مسلط شدند و حکومتهای غزنویان و سلجوقیان و غیره را بهوجود آوردند.
ترکانِ تازهمسلمانشده نسبت به دین جدید خود تعصب بسیار داشتند و ملاطفت نسبی اعراب را نسبت به پیروان سایر ادیان روا نمیداشتند. شاهد این مدعا اِعمال سختگیری و بدرفتاری بر زائران مسیحی بود که از سرزمینهای اروپایی به زیارت اماکن مقدس خود در فلسطین میآمدند. این امر نهایتاً موجب بروز جنگهای صلیبی گردید. علت این جنگهای خانمانبرانداز، نه سختگیری اعراب مسلمان، بلکه مظالم ترکان بود.
ترکها همین رویه را در شهرهای ایران نیز اعمال میکردند که موجب تنگتر شدن عرصه بر مسیحیان نستوری گردید. ایشان یا به اسلام میگرویدند یا جلای وطن اختیار میکردند.
حملۀ مغول
ضربۀ مهلک دیگر بر پیکر نحیف کلیسای ایران را مغولان وارد آوردند. با قتل عام مردم شهرها (نظیر مرو و نیشابور)، تمام سکنه، از جمله مسیحیان شهر از میان میرفتند و دیگر جایگزین نمیشدند. بدینسان، کلیساها و مسیحیت بهتدریج در قرون بعدی، از مناطق شرقی و مرکزی ایران محو گردید.
عوامل درونی
فقدان بصیرت روحانی رهبران کلیسا
از مطالعه و بررسی رفتار و اخلاق رهبران کلیساها، پیداست که اینان نه فقط در کلیسای ایران بلکه در سایر سرزمینها، دیگر از آن قدرت روحانی و معنوی، و آن سرسپردگی خالصانه به تعالیم مسیح، و ایمان زنده به عیسای قیام کرده، برخوردار نبودند. مطالعۀ زندگی رسولان و پیروان مسیح در قرن اول، آشکارا نشان میدهد که علت پیشرفت مسیحیت در میان جفاها و کشتارها، ایمان قوی و زنده آنان بوده است، ایمانی که سرانجام بعنوان مذهب رسمی امپراطوری روم که زمانی آزاردهندۀ آن بود، پذیرفته شد.
دنیوی شدن مقام پاتریارخی
وقتی در شورای تیسفون (مدائن) در سال ۴۱۰م.، پادشاه ساسانی شروع به دخالت در امور داخلی کلیسا نمود و بعد نیز مسؤولیت عزل و نصب پاتریارخ را یافت، مقام رهبری کلیسای ایران حالت روحانی خود را از دست داد و تبدیل به مقامی سیاسی گردید. سیاست نیز مترادف است با قدرت و اقتدار و ثروت. بنابراین، از آن پس، بر سر کسب مقام پاتریارخی رقابت و تلاش بیشتری صرف میشد و گاه افرادی که الزاماً اصلح نبودند به این مقام میرسیدند. در دوره خلفای عرب، طبق اسناد باقی مانده، اسقفان برای احراز این مقام و جمعآوری رأی سایر اسقفان، دست به تطمیع و پخش رشوه میزدند.
مسیحیتی مبتنی بر رهبانیت
مسیحیت ایران متأسفانه همواره بر رهبانیت و ترک دنیا تأکید میگذارده است. این امر، گرویدن به این دین را دشوار میساخته است. بنا به فرمایش مسیح، هر کسی عطای تجرد را ندارد. مسیحیت انجیل مشوق زندگی عادی اما خداپسندانه است. ازدواج امری است مقدس و فقط کسانی باید از ازدواج چشم بپوشند که عطای خاص آن را داشته باشند. چنین تعلیمی از سوی کلیسای نستوری، در تضاد کامل با تعالیم دین زرتشت و نیز دین اسلام قرار داشت. طبیعی است که شرایط دشوار رهبانیت باعث میشد عده قلیلی به مسیحیت روی بیاورند.
زبان و فرهنگ
کلیسای ایران از بدو پیدایش، همواره زبان سریانی را در مراسم کلیسایی بکار میبرده است. طبیعی است که این امر باعث بیگانه شدن مردم با مراسم و پیام کلیسا میشد. مسیحیت در ایران هیچگاه تبدیل به عنصری فرهنگی در میان آریاییان نگردید؛ در حالیکه در ارمنستان مسیحیت در اثر ترجمۀ کتابمقدس به زبان ارمنی و تبدیل مراسم کلیسایی از زبان آرامی به ارمنی، تبدیل به جزئی تفکیکناپذیر از فرهنگ ملت ارمنی گردید. در ایران، حتی آن دسته از زرتشتیان باسواد و متعلق به طبقات بالای جامعه، وقتی مسیحی میشدند و به مقامات کلیسایی میرسیدند، نامهایی سریانی اختیار میکردند. و این خود جای سؤال است.
عامل دیگری که در زبان و فرهنگ نباید فراموش کرد، ساختار اجتماعی زمان ساسانیان است. در جامعهای که اکثریت مردم به طبقۀ دهقانان تعلق دارند و از هر گونه حقوق اجتماعی نظیر تحصیل سواد محروماند، چگونه میتوان انتظار داشت که مسیحیت را، آنهم به زبانی بیگانه، بپذیرند و عمیقاً درک کنند. مسیحیت آنان طبعاً ظاهری و بدون مطالعه و آگاهی کافی از الهیات فلسفی مسیحی میبود.
مسیحیتی نه آنچنان مصمم
تمام عوامل بالا دست به دست هم دادند تا ایمان و اعتقاد مسیحیان به شدت تحت تاثیر قرار گیرد.
بسیاری از مسیحیان فقط در ظاهر مسیحی بودند. بنابراین،برخی در اثر فشار به اسلام گرویدند یا مهاجرت کردند. به این ترتیب، روزبهروز از شمار مسیحیان کاسته میشد.
بهعنوان مثال، شمعون، مطران ریو اردشیر (بوشهر)، در نامهای که خطاب به پاتریارخ عیشویهب سوم (۶۴۷-۶۵۹) نوشته، لب به شکایت گشوده که بسیاری از مسیحیان فارس و کرمان، بدون اینکه جفایی از جانب اعراب متوجهشان باشد، فقط برای فرار از پرداخت خراج و جزیه، به اسلام گرویدهاند. در اواخر قرن دهم نیز «ماری بن سلیمان»، وقایعنگار نستوری گزارش کرده که «بسیاری» از مسیحیان ایران در اثر جفا و نیز فساد روحانیون مسیحی، به اسلام گرویدهاند .
نتیجه: اضمحلال مسیحیت
به این ترتیب، جای تعجب نیست که ببینیم در پایان این دوره، مسیحیت ایران رو به تنزل و ضعف نهاد؛ مسیحیت ایران در این دوره خالی از محتوای اصلی خود بود. حمله مغول به ایران در قرن سیزدهم نیز میرفت تا آخرین بقایای تنه این درخت پوسیده را از میان ببرد.
ضعف روحانی و ایمانی مسیحیت فقط مختص مشرقزمین نبود. در غرب نیز مسیحیت بارها دورههای بسیار تاریکی را گذرانده است. اما در آنجا بهخاطر نبودنِ فشارهای اجتماعی و سیاسی و جور و ستم، کلیسا میتوانست بعد از مدتی خود را بهواسطۀ خدمات و فداکاریهای مردانی مقدس، همچون فرانسیس آسیزی، احیا نماید و به راه خود ادامه دهد. اما بدبختانه، کلیسای ایران در تمام دورههای موجودیت خود، هیچگاه مجال نفس کشیدن و احیای خود را نداشته و همواره مورد ظلم و ستم و محدودیت و محرومیت قرار داشته است.
من فکر می کنم به دنبال آن می کوشم و سپس می یابم و در آخر یافته هایم را با دوستانم تقسیم می کنم و از یافته های دوستانم هم بهره می برم.