رزمگاه ادیان (4) مسیحیت در ایران اشکانی و ساسانی بخش دوم
دورۀ آرامش و تجدید سازمان- (۳۷۹ تا ۴۲۰ میلادی)
اوضاع سیاسی پس از شاپور دوم
شاپور دوم هفتاد سال بر ایران سلطنت کرد. پس از مرگ وی در سال ۳۷۹، ظرف بیست سال، سه پادشاه بر ایران فرمانروایی کردند. بعد از شاپور دوم، برادرش اردشیر دوم بر تخت سلطنت نشست. از آنجا که او همراه برادرش در جنگها شرکت داشته و از کشتار مردم خودداری نکرده، صاحبنظران احتمال میدهند که وی سیاست ضد مسیحی خود را دنبال کرده باشد.
بهرحال حکومت او چندان طولانی نبود و در سال ۳۸۳، شاپور سوم به سلطنت رسید. او با روم از در صلح درآمد و با دربار روم روابط دوستانه برقرار کرد. پس از او، بهرام چهارم ملقب به کرمانشاه به پادشاهی رسید. او نیز سیاست دوستانۀ پادشاه پیشین را دنبال کرد و با رومیها معاهدۀ صلح نیز امضاء نمود.
البته نباید تصور کرد که این صلحدوستیها فقط بخاطر طبع ملایم این پادشاهان بوده، بلکه باید عوامل اقتصادی و سیاسی را نیز در نظر گرفت. جنگهای طولانی شاپور دوم قطعاً وضع اقتصادی مملکت را تضعیف کرده بود. لطمات و خسارات میبایست در هر دو حکومت جبران میشد. در ضمن، از این دوره به بعد، ایران و روم هر دو با یک دشمن مشترک مواجه بودهاند. قبایل بیاباننشین آسیای مرکزی (هونها و ترکها و مغولها) بر مرزهای شمالی ایران و روم فشار وارد میآوردهاند. این عامل خصوصاً هر دو کشور را وا میداشت که در مواقعی با یکدیگر صلح کنند و نیروی خود را صرف مبارزه با دشمن مشترک نمایند.
این سیاست صلحآمیز در زمان یزدگرد اول نیز ادامه یافت. این پادشاه در سال ۳۹۹ بر تخت سلطنت تکیه زد و تا سال ۴۲۰ بر سرزمین ایران فرمان راند.
وضع مسیحیت
از وضع مسیحیت در دورۀ حکومت سه پادشاهی که بعد از شاپور دوم سلطنت کردند، اطلاع دقیقی در دست نیست. همین را میدانیم که آزار و ستم مسیحیان از حدّت افتاده و مسیحیان دورۀ آرامتری را آغاز کردهاند. از افرادی هم که بعنوان پیشوای کلیسای ایران نام برده شده، یکی «تمرصه» (یا تموزه) و دیگری «قیومه» میباشند.
در آغاز سلطنت یزدگرد اول (۳۹۹)
دورۀ آرامش
دوره سلطنت یزدگرد اول آرامترین و بهترین دورۀ مسیحیت در حکومت ساسانی میباشد. پادشاه ساسانی نه فقط از مسیحیان و پیشوایان ایشان دلجویی نمود و دستور مرمت بناهای مذهبی مسیحیان را صادر کرد، بلکه همچون کنستانتین فرمان تشکیل شوراهایی را داد و بر پیشرفت آنها نظارت داشت.
مأموریت ماروتا، سفیر بیزانس
تحولاتی که در کلیسای ایران در این دوره از تاریخ روی داد، بهگونهای تنگاتنگ وابسته است به شخصی به نام ماروتا (یا مَروتَه، Maruta ). این شخص، از اهالی بینالنهرین و نیز اسقف شهر مِیفِرقاط یا میافارقین (در نزدیکی دیاربکر امروزی) بود که در آن زمان در امپراطوری روم شرقی (بیزانس) قرار داشت. (خوانندگان باید توجه داشته باشند که امپراطوری روم از زمان کنستانتین، یعنی اوایل قرن چهارم، به دو قسمت غربی و شرقی تقسیم شد. حکومت ساسانی از قرن چهارم به بعد، با امپراطوری روم شرقی که به بیزانس معروف بود، سر و کار داشت. پایتخت بیزانس، شهر کنستانتینوپل یا قسطنطنیه بود که همان استانبول امروزی است.)
امپراطور روم (بیزانس) ماروتا را در رأس هیأتی به دربار یزدگرد اول گسیل داشت تا آغاز سلطنت را به او شادباش گوید. امپراطوران بیزانس معمولاً یک شخصیت سیاسی مهم را به سفارت به دربار ساسانی میفرستادند و همراه او اسقفی نیز اعزام میکردند. سعی میشد این اسقف از میان اهالی بینالنهرین انتخاب شود، چرا که اسقفان بینالنهرینی، هم ارتباط نزدیکی با کلیساهای سریانیزبانِ حکومت ساسانی داشتند، و هم اینکه به زبانی مشترک سخن میگفتند؛ به همین دلیل میتوانستند هم از لحاظ مذهبی به ایشان کمک کنند و هم اطلاعات سوقالجیشی و سیاسی نیز در مورد حکومت ساسانی کسب کنند. در ضمن این احتمال نیز هست که اسقفان بیزانس، امپراطور را به این عمل تشویق کرده باشند تا از این رهگذر کمکی نیز به کلیسای ایران کرده باشند که تا این زمان، تحت نظارت روحانی کلیسای انطاکیه بود. اما این بار، شخصیتهای سیاسی و مذهبی در وجود یک نفر، یعنی ماروتا جمع آمد؛ به این ترتیب بود که ماروتا در رأس هیأتی به دربار ساسانی اعزام گردید.
محبوبیت ماروتا نزد یزدگرد اول
در اسناد تاریخی تأئید شده که ماروتا مورد توجه یزدگرد قرار گرفت. علت این امر میتواند از یک طرف اعتبار خاص سیاسی او بوده باشد، و از طرف دیگر، خصائل شخصی و نیز تبحر او در دانش پزشکی. سقراط میگوید که وی طبیب حاذقی بوده و یزدگرد اول را ظاهراً از سردردی مزمن بهبود داده است. از همین مورخ نقل شده که یکبار وقتی یزدگرد برای عبادت به آتشکده رفته بوده، صدایی از آتش بر آمده که میگفت «پادشاه را باید همچون کافر از آتشکده بیرون کرد، چرا که سرکرده مسیحیان را حرمت میکند.» ماروتا که میدانست دسیسهای در کار است، از پادشاه درخواست کرد که اگر بار دیگر صدا را شنید، دستور دهد که درست محل زیر آتشدان را بِکَنَند. همینطور هم شد و حیلۀ مؤبدان برملا گردید و پادشاه دستور کشتار ایشان را داد و فرمانی صادر کرد تا ماروتا بتواند هر جا که صلاح میداند، کلیسا بنا نماید.
فرمان آزادی (۴۰۹ میلادی)
در این سال بود که فرمانی برای آزادی عموم مسیحیان ایرانی صادر شد. بر طبق این فرمان مسیحیان اجازه بنای کلیساهایی که قبلا در موقع جفا منهدم شده بود را یافتند و توانستند بی ترس خدا را عبادت کنند، مسیحیان زندانی آزاد شدند و اسقفان اجازه یافتند تا بدون وحشت جفا در یبن کلیساهای ناحیه خود سفر کنند. بنابراین پس از سیصد سال برای اولین دفعه کلیسای ایران برسمیت شناخته شد ولی هنوز اجازه بشارت و یا ساختن کلیسای جدید را نداشت.
ماروتا و شورای مدائن سال ۴۱۰
آنچه که قطعی است، این است که مصادف با آغاز سلطنت یزدگرد اول و مأموریت ماروتا، مسیحیان قلمرو ساسانی از آزادیهای چشمگیری برخوردار شدهاند. نقش مثبت و تعیینکنندۀ ماروتا در این روند قطعی بهنظر میرسد. در همین سالهای آغازین سلطنت یزدگرد اول، قیومه، پیشوای کلیساهای قلمرو ساسانی، خواستار تشکیل شورایی گردید تا کلیساهای ایران بعد از سالها کشتار و نابسامانی ناشی از آن، سازماندهی مجدد گردد. احتمالاً ماروتا زمینه سیاسی را برای تشکیل این شورا مساعد ساخته بود. در این شورا که به ریاست قیومه تشکیل شد، اسقفان ایرانی از قیومه خواستند که بهسبب کهولت استعفاء نماید و اسحاق را بهجانشینی خود معرفی نماید. بعضی از محققین معتقدند که قیومه خود خواستار استعفاء شد و با وجود مخالفت سایر اسقفان از مقام خود به نفع اسقف اسحاق کنارهگیری کرد. بههرحال، اسحاق، رهبر جدید، بیدرنگ به کمک اسقف ماروتا به انتظام امور نابسامان کلیساهای ایران پرداخت. نباید ناگفته بماند که او در تلاشهای خود با مخالفت آنانی روبرو شد که خواهان قطع ارتباط کلیساهای ایران با کلیسای غرب بودند. اما بههرحال، اقدامات اسحاق باعث انتظام کلیساهای صدمهدیدۀ ایران گردید.
ماروتا و شورای اسحاق(شورای مدائن) (سال ۴۱۰)
هدف شورا
ماروتا سالها بعد بار دیگر به دربار یزدگرد گسیل شد. تاریخ این مأموریت را بعضی سال ۴۰۸ و بعضی دیگر بین سالهای ۴۰۹ و ۴۱۰ میدانند. دقیقاً مشخص نیست که مأموریت او آیا فقط جنبه مذهبی داشته یا مسائل سیاسی را نیز شامل میشده است. واترفیلد معتقد است که او از جانب اسقفان انطاکیه، حلب، تله، آمِد، و ادسا برای رسیدگی به وضع کلیساها به ایران آمده بود . در هر صورت، او حامل نامههایی از اسقفان کلیسای غرب بود. او سه نامه به همراه داشته است، یکی نامۀ نمایندگی او بوده که خطاب به شخص پادشاه و اسقفان ایران نگاشته شده بود؛ دیگری نامهای فقط بهعنوان شخص پادشاه؛ و سومی حاوی دستورالعملهایی بوده برای اسقفْ اسحاق. این را میدانیم که این نامهها به امضای تعداد زیادی از اسقفان کلیساهای سریانی غربی رسیده بود که در رأس آنها اسقفان انطاکیه، حلب، ادسا، تلا، و آمِد قرار دارند . هدف از مأموریت مذهبی ماروتا تلاش برای نزدیک ساختن اصول اعتقادات کلیساهای شرق و غرب بود. پادشاه ساسانی از تلاش صلحجویانۀ ماروتا استقبال کرد. او نخست فرمان آزادی مذهبی را برای مسیحیان ایران صادر کرد، مشابه همان اقدامی که کنسانتین در اوایل قرن چهارم در روم بعمل آورده بود. این اقدام او طبعاً با خشم مؤبدان مواجه شد . از اینرو است که در اسناد تاریخی که بهدست زرتشتیان نوشته شده، او را «یزدگرد بزهکار» نامیدهاند. اما مورخین مسیحی او را شخصی عادل و بینهایت مهربان و نیکوکار خواندهاند.
مساعدت یزدگر د
بهمنظور عملی شدن این نزدیکی و مصالحه، پادشاه به ماروتا اجازه داد تا شورایی از اسقفان کلیساهای ایران تشکیل دهد تا مسائل در آن رتق و فتق گردد. پادشاه پیک سلطنتی را مأمور کرد تا با سرعت دستور گردهمآیی را به اسقفان شهرهای مختلف ابلاغ کنند. اسقفان در روز ۶ ژانویه سال ۴۱۰ با حشمتی خاص در کلیسای تیسفون گرد آمدند و نامۀ «پدران غرب» را استماع کردند (روز ششم ژانویه، سالروز سنتی شرفیابیِ مجوسیان به حضور عیسای نوزاد میباشد؛ کلیسای گرگوری ارمنی و برخی از کلیساهای سنتی، این روز را بهعنوان روز میلاد مسیح نیز جشن میگیرد). جلسۀ رسمی شورا، در روز اول فوریه ۴۱۰ برگزار شد. دو جلسه دیگر نیز به فاصله چند روز در همان ماه منعقد گردید .
نتایج شورا
تعداد جلسات هر چه میخواهد باشد، مهم مصوبات این جلسات است.
نخست آنکه در این شورا، مصوبات شورای نیقیه (۳۲۵) به تصویب اسقفان ایران رسید و همگی اصول اعتقادی آن را پذیرفتند.
دوم آنکه اسقف تیسفون، پایتخت ساسانی، عنوان «اسقف اعظم و رأس همۀ اسقفان» را یافت. مطرانهای دیگر زیر نظر مطران بزرگ انجام وظیفه میکردند.
سوم، تصویب شد که در هر شهر فقط یک اسقف باشد. اسقف جدید باید طی مراسمی با دستگذاری سه اسقف دیگر و تأئید مطران بزرگ به این مقام منصوب گردد.
و چهارم اینکه اعیاد بزرگ و نیز دورۀ روزۀ پیش از عید فصح را همه همزمان برگزار نمایند.
درضمن، از آن پس مقرر شد که دیگر مسیحیان در خانهها عبادت نکنند، بلکه هر کلیسا تحت نظارت یک کشیش باشد، هر چند کلیسا تحت نظارت یک ناحیۀ اسقفنشین، و همه نواحی اسقفنشین تحت نظارت و سرپرستی اسقف تیسفون باشند که همان اسقف اعظم یا مطران بزرگ میباشد.
پادشاه توجه خاصی به این شورا مبذول داشت و نمایندگان عالیرتبۀ او در جلسه حضور یافته، تأئیدات او را به شورا ابلاغ کردند. پادشاه مقرر داشت که مصوبات شورا حتی اگر لازم باشد با قوۀ مجریه مملکت به موقع اجرا گذاشته شود و متخلفین بیرحمانه مجازات گردند.
اسقفان شرکتکننده
اما متأسفانه این شورا فراگیر نبود. بهنظر میرسد که اکثریت اسقفانِ شرکتکننده از منطقه بینالنهرین بودند. مطرانهای فارس، جزایر خلیج فارس، تبریز، ری، نیشابور و برخی دیگر در این شورا شرکت نجستند. واترفیلد معتقد است که علت این امر احتمالاً عدم علاقه و توافق ایشان به ارتباط و تابعیت از کلیسای غرب بوده است .
مطران کل، اسحاق، در همان سال وفات یافت. اسقفی بهنام اَحَیی جانشین او شد. در سال ۴۱۴ یزدگرد یَهْباللَهَ را به جانشینی وی منصوب کرد و حتی یکبار نیز او را در رأس هیأتی به سفارت نزد دربار بیزانس گسیل داشت.
تأملی در زمینه وضع مسیحیت در این دوره
شورای سال ۴۱۰ از لحاظ تاریخی اهمیت بسیار دارد. پس از سالها اغتشاش و هرج و مرج، آنچه که دیگر کلیسای ایران نامیده میشد، روی آرامش بهخود دید و از لحاظ تدوین اصول اعتقادات و نیز از لحاظ اداری، سر و سامانی یافت. اما اگر با ذهنی کنجکاو وقایع را مورد بررسی قرار دهیم، حتماً نتیجهگیریهایی میتوان کرد که ذیلاً به چند مورد آن میپردازیم.
دخالت حکومت در امور داخلی کلیسا
نکتهای منفی که در این میان خودنمایی میکند، این است که برای انتخاب و انتصاب مطران کل، هیچ قانون و قاعدهای در شورای ۴۱۰ وضع نشد. علت این امر هر چه بوده باشد، راه را برای دخالت مستقیم قوۀ سیاسی در انتخاب مطران کل را باز گذاشت. کلیسای ایران هیچگاه از این عارضه رهایی نیافت. این امر بدون تردید موجب میگردید که مقام رهبری کلیسا جنبهای سیاسی بهخود بگیرد. در چنین شرایطی، طبیعی است که افراد فاقد صلاحیت لازم، برای رسیدن به زر و زور دست به رقابت بزنند و نهایتاً آن فردی به مقام رهبری برسد که روابطش با مقامات حکومتی بهتر بوده و توانسته با ترفندها نظر اطرافیان را نیز نسبت به خود مساعد سازد. دستیابی به مقام رهبری تبدیل به یک بازی سیاسی شده بود! البته در غرب نیز همین روال همواره حاکم بوده است، و وضعیت کلیسای ایران امری استثنایی نبود.
عدم حضور اسقفان فلات ایران
مطابق اسناد مربوط به این شورا، چهل اسقف در این شورا شرکت کردند. همانطور که اشاره کردیم، اسقفان نواحی شرقی و مرکزی فلات ایران در این شورا حضور نیافتند. در اسناد آمده که این اسقفان دوری راه را بهانه کردهاند. اما برای ذهن جستجوگر سؤال دیگری پیش میآید: مگر نه اینکه شخص پادشاه پیک سلطنتی را مأمور فراخوانی اسقفان نمود؟ چطور امکان داشت که اسقفی در ناحیه فارس، یا تبریز یا ری، از فرمان «شاهنشاه» سرپیچی کند و بهبهانه دوری راه، از حضور در جلسهای به آن اهمیت سر باز زند؟!
با توسل به حدس و گمان، آیا نمیتوان گفت که عدم حضور رهبران این نواحی بهخاطر عدم اهمیتشان یا بهعلت کمی تعداد اعضایشان مورد اغماض قرار گرفت؟ شاید اگر مسیحیت در نواحی داخل فلات ایران به آن درجه از رشد و اشاعه رسیده بود که آن را از لحاظ سیاسی تبدیل به عنصری مهم گردانده بود، قطعاً شاهنشاه ساسانی آنها را علیرغم «دوری راه» بهحضور خود به پایتخت فرا میخواند!به نظرمی رسد که در این دوره، مسیحیت در فلات ایران و در میان آریاییان گرچه رو به گسترش بود، اما هنوز رشد چشمگیری نیافته بود.
وضعیت روحانی و اخلاقی
سؤال دیگری که پیش میآید اینست که چرا اسقفان ایران رأساً اقدام به تشکیل شورا نکردند. برای این سؤال میتوان پاسخها و علل مختلفی آورد. شاید این امر تا حدی بهخاطر محدودیتهایی بود که حکومت ساسانی بر کلیسا تحمیل کرده بود. اما چرا اسقفان همه در این شورا گرد نیامدند تا اراده و خواست خود را حتی اگر مخالف نظر عدهای دیگر بود، به کرسی بنشانند؟ عدم حضور اسقفان نواحی مهمی چون فارس و تبریز و ری را نمیتوان نادیده گرفت و بیاهمیت شمرد. آیا این عدم حضور نشانۀ اختلافات و عدم اتحاد اسقفان و رقابتها نیست؟ چرا میبایست ابتکار عمل در دست اسقفی بیگانه باشد؟ چرا اسقفان قلمرو ساسانی، خود ابتکار عمل را بهدست نگرفتند؟ حتی اگر فرض کنیم که حضور ماروتا در سال ۳۹۹ برای کسب آزادی برای مسیحیان ایران و سر و سامان دادن به اوضاع کلیسا از لحاظ سیاسی ضروری بود، اما وقتی این آزادی داده شد و کلیسا احساس کرد که یزدگرد سیاست ملایم و ملاطفتآمیزی در پیش گرفته، چرا کلیسای ایران رأساً کاری صورت نداد؟
علت این امر را باید در کیفیت روحانی و معنوی کلیسای ایران جستجو کرد. نخست اینکه در میان اسقفان اختلافات شدیدی وجود داشت. یکی از اهداف شورای ۴۱۰، برقراری نظم و اتحاد بود. اما این اتحاد بیشتر در میان اسقفان منطقه بینالنهرین ایجاد شد. میدانیم که لااقل دو اسقف مخالف از سمت خود برکنار شدند. در منطقه شوش، چهار اسقف بهسبب قدرت و نفوذی که داشتند، زیر بار تصمیمات شورا نرفتند و استقلال خود را حفظ کردند. شورا نیز به این امر تن در داد، با این شرط که تعیین جانشینان ایشان بعد از وفاتشان، با رهبر کل یعنی مطران بزرگ باشد. این جدایی و چنددستگی در کلیساهای قلمرو ساسانی یکی از نقاط ضعف این کلیسا بهشمار میرود .
دوم اینکه مطرانها گویا از دانش کافی بهرهمند نبودهاند. در نامهای که از عدهای از اسقفان خطاب به یَهْباللَهَ نوشتهاند، این گله و شکایت مطرح شده که کار اسحاق، مطران بزرگ، بنیادین نبوده و اینکه مطرانهای تیسفون «نه از کانُنها و مصوبات شوراها آگاهی دارند، نه از سنت کلیسا.» ایشان اذعان داشتهاند که بعد از وفات هر مطران که معمولاً در سنین بسیار بالا رخ میداده، رقابت شدید و تلخی بر سر تصاحب این مقام در میگیرد . شاید بتوان از این نکته این نتیجه را گرفت که هیچیک از اسقفان از لحاظ روحانی و دانش در آن حدی نبود که بتواند کاری صورت دهد و تبعیت و اقتدای سایر اسقفان را جلب کند.
مسألۀ زبان
باز در اینجا بنظر میرسد بزرگترین ضعف کلیسای ایران مسألۀ زبان کلیسا بود که همیشه سُریانی باقی ماند و هیچگاه زبان پهلوی به رسمیت شناخته نشد. طبیعی است که در چنین شرایطی مسیحیت نمیتوانست در میان اقوام آریایینژاد فلات ایران رسوخ کند و توسعه یابد. شاید در آن روزگار نیز مانند امروز، ایرانیان مسیحیت را دینی بیگانه و «غربی» میانگاشتند! حال آنکه مسیحیت مکتبی کاملا خاور میانه ای است و ریشه در فرهنگ شرقی دارد و از همان ابتدا چنانکه گفته شد به مرزهای امپراطوری ایران اشکانی وارد شد و سپس در دوران ساسانی نیز در شهرهای بسیاری از ایران ما اسقفان و کشیشان ایرانی را داریم که برخی از آنها از زمینه مذهب زرتشت به مسیحیت گرویده بودند.
آغاز جدایی از کلیسای غرب(سالهای ۴۲۱ تا ۴۹۶)
قرن پنجم اهمیت بسیاری در تاریخ کلیسای ایران و تحولات آن دارد. در این قرن، کلیسای ایران، هم از لحاظ سازمان و هم از لحاظ عقیدتی بکلی از کلیسای غرب جدا شد و تبدیل به کلیسایی مستقل گردید که بقایای آن تا به امروز نیز در ایران و عراق به حیات خود ادامه میدهد.
رویدادهای کلیسایی
درگیری بر سر مقام مطرانی
گفتیم که در اواخر دورۀ یزدگرد اول و اوایل سلطنت بهرام گور، کشتاری از مسیحیان و کشیشان و اسقفان صورت گرفت .
در گیر و دار این جفا، یَهْباللَهَ فوت کرد. پس از او سه تن در آن واحد میکوشیدند مقام مطرانیِ کل را از آن خود کنند. تا اینکه سرانجام در اواخر سال ۴۲۱ یا اوایل سال ۴۲۲، شخصی بنام دادیشوع، به کمک برخی از دوستان اسقف خود، خصوصاً اسقف شهر طوس بنام سموئیل، به مطرانی کل رسید. سموئیل بهخاطر خدمتی که به حکومت ساسانیان در دفع حملۀ قبایل بیابانگرد در خراسان کرده بود، مورد توجه بهرام گور بود.
دادیشوع
اما چیزی نگذشت که دادیشوع در اثر سعایت و دسیسۀ عدهای از اسقفان که مخالف او بودند، مورد غضب پادشاه قرار گرفت و حتی به زندان افتاد. اما زمانی که جنگهای ایران و روم خاتمه یافت (ر.ک. فصل ۳، بخش آخر)، دادیشوع در اثر میانجیگری سفیر امپراطور تئودوسیوس دوم، از زندان آزاد شد. دادیشوع که از دسیسههای همکاران خود دچار دلسردی و دلزدگی شده بود، پس از آزادی بر آن شد که از سمتهای کلیسایی کناره بگیرد و در دیری عزلت گزیند. اما اسقفان برجسته و متنفذ استعفای او را نپذیرفتند. آنان بروشنی میدیدند که اگر مقام شامخ مطرانیِ کل اینچنین ساده مورد اهانت و خطر قرار گیرد، هیچ منصب کلیسایی دیگری در امنیت نخواهد بود. لذا گرد او جمع شدند و با احترام بسیار از او درخواست کردند تا شورایی تشکیل دهد.
شورای دادیشوع (سال ۴۲۴)
شرکتکنندگان
به این ترتیب، شورایی در سال ۴۲۴ با شرکت سی و شش اسقف تشکیل شد. حتی از شهرهای دوردست ایران آن روزگار نیز اسقفانی شرکت داشتند که این امر حاکی از اهمیت شوراست (شهرهایی نظیر مرو، هرات، اصفهان، و عُمّان). محل برگزاری این شورا پایتخت یعنی تیسفون نبود، بلکه شهر دور افتادهای بود بنام «مارکَبتای اعراب» که از لحاظ سیاسی نیز حالتی نیمه مستقل داشت.
علت تشکیل چنین شورای مهم و مستقلی در یک شهر دور افتاده و بیرون از پایتخت دقیقاً روشن نیست. یک علت میتواند این باشد که اسقفان نمیخواستند شورا را در پایتختی که به تازگی شاهد کشتار و آزار مسیحیان بود، برگزار کنند. علت دیگر میتواند این باشد که اسقفان که تصمیم داشتند استقلال کلیسای ایران و انفکاک آن را از کلیسای غرب اعلان کنند، مایل نبودند این کار را در پایتخت که در آن احتمالاً نمایندگان سیاسی غرب حضور داشتند، صورت دهند، زیرا این نمایندگان بعضاً مناصب کلیسایی نیز داشتند.
تصمیمات شورا
استقلال اداری
در این شورا با احترام تمام از دادیشوع التماس کردند که بهعلت حساسیت اوضاع کلیسا، استعفای خود را پس بگیرد و در مقام اسقفیِ اعظم باقی بماند. در ضمن تصویب شد که از این پس امور کلیسای ایرانِ ساسانی و اختلافات داخلی به «پدران غربی» ارجاع نشود، بلکه در شورای اسقفان کلیسای ایران حل شود. اگر مطران کل نتواند مشکلی را حل کند، موضوع باید فقط به محکمۀ مسیح ارجاع شود.
عنوان پاتریارخ بهجای مطران
این شورا اهمیت بسیاری در تاریخ کلیسای ایران دارد، زیرا اسقفان سراسر ایران تصویت کردند که مطران کل این کلیسا «پاتریارخ» خوانده شود و به این ترتیب، مقام پیشوای کل کلیسای ایران را همردیف پاتریارخ انطاکیه قرار دادند و کلیسای قلمرو ساسانی را از نظارت او خارج ساختند. به این شکل، کلیسای ایران از لحاظ تشکیلاتی و مدیریت از کلیسای غرب جدا شد. این امر باعث میشد که در زمانهای حساس سیاسی و در دوران جنگ، مسیحیان ایرانِ ساسانی از مظان اتهام بهدور بمانند. گرچه باز در اواخر سلطنت بهرام گور و اوایل سلطنت یزدگرد دوم، جور و ستمی بر مسیحیان روا داشته شد، اما شدت و حدت آن هرگز به پای دوران شاپور دوم نرسید.
دادیشوع تا سال ۴۵۶ پاتریارخ کلیسای ایران بود.
جدایی نهایی از کلیسای غرب
پیشینههای مسیحشناختی در کلیسای غرب
صورت مسأله
جزئیات فلسفی مباحث الهیاتی، بهوضوح و روشنی در کتابمقدس تبیین و تدوین نشده است. از آنجمله است مبحث مسیحشناسی. از قرن اول، بحثهایی بوده در خصوص طبیعت الهی و بشری مسیح. از این رو است که یوحنای رسول میفرماید: «هر روحی که عیسای مسیحِ مجسمشده را انکار کند، از خدا نیست؛ و اینست روح دجال که شنیدهاید که او میآید و الآن هم در جهان است» (اول یوحنا ۴:۳). رسالۀ یوحنا و نیز انجیل او حاکی از این واقعیت است که در قرن اول سؤالاتی در خصوص الوهیت و انسانیت مسیح و رابطۀ این دو طبیعت با یکدیگر وجود داشته است. این سؤالات و بحثها در اواخر قرن اول و در قرن دوم، بهصورت بدعت گنوستیکی ( Gnosticism ) ظاهر شد.
بحث و اختلاف نظر در بارۀ طبیعتهای آسمانی و زمینی مسیح، پس از خاتمۀ جفاهای امپراطوری روم، خود را علناً نمایان ساخت، طوری که شورایی برای رسیدگی به آن در سال ۳۲۵ به فرمان امپراطور کنستانتین در نیقیه (واقع در ترکیۀ امروزی) تشکیل شد. علت عمدۀ تشکیل این شورا، رسیدگی به عقایدی بود که توسط آریوس در این زمان تبلیغ میشد. او که یکی از کشیشان کلیسای اسکندریه بود، پرچمدار این اعتقاد بود که مسیح، پسر خدا، ابدی نبوده بلکه توسط خدای پدر، پیش از آغاز زمان خلق شده و لذا، دارای الوهیتی همطراز با خدای پدر نمیباشد. این اعتقاد با تدوین اعتقادنامهای در شورای نیقیه محکوم شد و به این ترتیب، مناقشه آریوس حل و فصل گردید.
اما مباحثات در زمینۀ ارتباط الوهیت مسیح با جنبۀ بشری او هنوز برخی ذهنهای فلسفی را به خود مشغول میساخت. سؤالاتی که مطرح میشد، این بود: مسیح که خدا-انسان بود، آیا در آن واحد دارای دو شخصیت بود، یکی الهی و دیگری انسانی؟ او چند طبیعت داشت؟ آیا اعمال و تصمیمات مسیح در دورۀ بشریت، تابع طبیعت الهی او بود یا طبیعت بشری او؟ آیا طبیعت الهی او حاکم بود یا طبیعت بشری او؟ آیا طبیعت الهی و بشری او یکی شد تا یک شخصیت واحد را بوجود آورد؟
اوجگیری اختلافات
در این دوره، دو اعتقاد مشخص در مورد شخصیت مسیح و طبیعتهای الهی و بشری او وجود داشت. عدهای بهرهبری سیریل ( Cyril )، اسقف اسکندریه، معتقد بودند که این دو طبیعت در هم ادغام شد تا یک شخصیت که آن هم طبیعت الهی بود، بهوجود آید. (این تعلیم، مونوفیزیت نام دارد زیرا فقط به یک طبیعت مسیح، و آن هم طبیعت الهی اهمیت میدهد. کلیساهای قُبطی [مصری]، حبشی، یعقوبی سوری، و ارمنی پیرو این تعلیم میباشند. نام دیگر این جریان فکری، یعقوبی است.)
تعلیم دیگر این بود که طبیعتهای الهی و انسانی مسیح بهگونهای مکانیکی کنار یکدیگر قرار داشتند و از یکدیگر متمایز بودند. این دو طبیعت هیچگاه در هم آمیخته نشدند. (این عقیده به دیوفیزیت معروف بود، یعنی «دو طبیعت»، اما بهگونهای که نستوریوس و مکتب انطاکیه آن را تعلیم میداد.)
در مقابل این دو عقیده، آموزۀ سومی مطرح شد که بهموجب آن، مسیح هم دارای طبیعت الهی بود و هم طبیعت انسانی. این دو بهطور ارگانیک با یکدیگر متحد شدند تا یک شخصیت واحد یعنی عیسی مسیح را تشکیل دهند. به این ترتیب، عیسی مسیح، هم انسان کامل بود و هم خدای کامل. او «خدا-انسان» بود. (این تعلیم به تعلیم صحیح یا «ارتودوکس» معروف شد و کلیساهای کاتولیک، ارتودوکس و پروتستان به این تعلیم معتقدند. در اصطلاح فنی، این تعلیم را دیوفیزیت مینامند، یعنی «دوطبیعت». در مشرقزمین، این اعتقاد به عقیدۀ «مِلْکیت» نیز معروف است.)
اختلافات زمانی اوج گرفت که «نستوریوس»، اسقف کنستانتینوپل اعلام داشت که بکار بردن عنوان «حامل خدا» برای مریم، مادر عیسی، صحیح نیست و باید او را «حامل مسیح» خطاب کرد. سیریل، پاتریارخ اسکندریه و اسقفان پیروش اعتراض کردند که با این عنوان، نستوریوس مریم را فقط مادر طبیعت انسانی مسیح بهحساب میآورد و به این ترتیب، برای مسیح دو شخصیت قائل میشود. نستوریوس نیز معتقد بود که با بکار بردن اصطلاح حامل خدا (یا در اصطلاح لاتین: مادر خدا)، برای خدا یک مادر انسانی قائل میشویم.
شوراهای افسس و کالسدون
در سال ۴۳۱، بهدستور امپراطور، شورایی بینالکلیسایی در شهر افسس (واقع در آسیای صغیر، یعنی بخش غربیِ ترکیۀ امروزی) تشکیل شد. در این شورا، سیریل، اسقف اسکندریه، مدافع نظر اول بود. متأسفانه مباحثاتی که در این شورا در گرفت، با روحیهای کاملاً غیرمسیحی همراه بود، طوری که طرفین بجای تلاش برای دستیابی به یک تفاهم، خیلی سریع یکدیگر را تکفیر کردند. سیریل و همراهانش نستوریوس و طرفدارانش را تکفیر کردند، نستوریوس و یارانش نیر همان واکنش را نشان دادند. اما کفۀ ترازو به نفع سیریل و عقایدش سنگینی کرد. عقیدۀ سیریل پذیرفته شد و محکومیت نستوریوس نیز تأئید گردید. نستوریوس از مقام خود عزل شد و بگونهای تحقیرآمیز به محلی در شمال مصر تبعید گردید و در همانجا نیز درگذشت.
شورای دیگری نیز در کالْسِدون (واقع در آسیای صغیر)، در سال ۴۵۱ برگزار شد. یکی از مسائل مورد بررسی در این شورا، تعلیمات سیریل و نستوریوس بود، زیرا مناقشه هنوز در قلمرو روم ادامه داشت. در این شورا، نظر سوم فوقالذکر که به پیشنهاد پاپ لئون کبیر مطرح شد، بهعنوان آموزۀ ارتودکس پذیرفته شد. عقاید نستوریوس و سیریل هر دو نادرست اعلام شد.
البته نباید تصور کرد که این اعتقادنامه، بلافاصله پس از تصویب در شورای کالْسِدون، در همۀ کلیساها رواج یافت و حاکم شد. عقیدۀ دیوفیزیتیِ نستوریوس و اعتقاد مونوفیزیتیِ سیریل برای مدتها در منطقه خاورمیانه هنوز غالب بود. طبق شرحی که بعداً خواهیم داد، تعلیم نستوریوس را کلیسای قلمرو ساسانیان پذیرفت و به این ترتیب، کلیسای ایران از نظر تعلیمی برای همیشه از کلیساهای غرب جدا شد. کلیساهای قبطی و سوریه و ارمنی نیز هنوز مونوفیزیت هستند.
من فکر می کنم به دنبال آن می کوشم و سپس می یابم و در آخر یافته هایم را با دوستانم تقسیم می کنم و از یافته های دوستانم هم بهره می برم.